ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

دیدار هفته 32 ام

عسل مامان. امروز وقت سونو داشتم تو هفته 31 و 4 روزگی شما: وزنت 1کیلو و 870 بود. تکونات عالی بود. قلب قشنگت هم، پر قدرت می زد. از خدا می خوام یه عمر سالم و قوی برات بتپه. (هنوز یادت نرفته که وقتی واسه اولین بار تپید اول بیای به خودم بگی.) خلاصه کلی دیدارها رو تازه کردیم. دل مامان هم کلی آروم گرفت. آخه من به هر ماه دیدنت عادت کردم. ...
27 تير 1391

هدیه خدا به ما

از یک سال قبل خیلی دلم میخواست که ی نی نی ناز و خوشمل داشته باشم، اما بابا محسن عقل گرا می گفت باید صبر کنیم. تا تابستون که میرفتم دانشگاه و مشغول تدارک سفرمون بودم خیلی بهش فکر نمیکردم اما بعدش شده بودم عین دیوونه ها و همش با خودم کلنجار میرفتم... از اواخر مرداد شروع کردم به خوردن قرص های فولیک اسید و امگا ٣. آبان، تولد ٢٥ سالگیم بود. جای شما خالی، موقع فوت کردن شمع های تولد از خدا خواستم شما رو به ما بده و خدا دعامو مستجاب کرد و ماه بعدش شما رو به ما هدیه داد. حالا من و بابایی لحظه شماری میکنیم تا هرچه زودتر شهریور از راه برسه و شما بیای تو بغل مامان و بابای منتظرت ...
27 تير 1391

در انتظار چهارشنبه 23 فروردین 91

چهارشنبه ساعت ٥:٣٠ عصر، وقت دکتر دارم. اون روز ١٨ هفته ام کامل میشه و دکتر قول داده بگه جنسیت شما کوچولوی خوشمزه چیه......... من و بابایی خیلی دوست داشتیم که شما دخمل باشی اما نمی دونم چرا هرچی میگذره دیگه برامون فرقی نمیکنه وفقط دوست داریم شما صحیح و سالم و تپل مپل باشی. بازم هرچی خدا بخواد، چون هرچی اون بخواد بهترینه ...
27 تير 1391

معجزه کوچک در من

کوچولوی قشنگم مامانو ببخش. آخه امروز یه کم اذیتت کردم دست خودم نبود سر یه مساله بیخود الکی خودم و خودت رنجوندم. دست بابایی مهربونت درد نکنه که تا بهش زنگ زدم زودی خودش رو رسوند خونه. وقتی باهاش حرف زدم کلی آروم شدمو تازه یادم اومد که یه معجزه کوچک در من شکل گرفته که من گاهی اوقات ازون غافل میشم. وقتی فکر میکردم باید کلی انتظار بکشم تا شما بیای تو دل مامانی یهو یه معجزه کوچک در درونم شکل گرفت. ببخش مامانی این دنیای ما آدم بزرگاست انقدر سر خودمون رو به اطراف مشغول میکنیم که ناخودآگاه خودمون رو فراموش میکنیم. میدونم منو می بخشی منم قول میدم دیگه از شما غافل نشم. ...
27 تير 1391

سلام ارغوان من

عزیز دلم سلام از این که دیگه میدونم دارم برای کی مینویسم خیلی خوشحالم. آره قشنگ مامان دارم برای شما می نویسم ارغوان من صبحت بخیر دیروز قشنگ ترین روز زندگی من و بابایی بود. وقتی برای اولین بار دکتر سونو کرد و گفت نمیشه از وضعیتت تشخیص داد که جنسیت چیه، اما جمحمه ات شبیه پسراست تقریبا حالم گرفته شد، با اینکه انقدر به خودم گفته بودم که شما پسری و من فقط باید شاکر خدا باشم که یه نی نی سالم بهم داده و اصلا چشم انتظارم نگذاشته. اما چکار کنم دست خودم نبود. خانم دکتر مهربون که دید خیلی برام مهمه گفت، برو شکلات بخور و 15 دقیقه دیگه بیا دوباره سونوت کنم. منم تا میتونستم بیشترین شکلات های تمومزندگیم روخوردم برای سونوی دوباره آماد...
27 تير 1391

خونه تکونی

عمرم، جونم، نفسم سلام سلام دخمل قشنگم .............. هرروز که میگذره من و بابایی بیشتر دلمون هوای شما رو میکنه. همش لحظه شماری میکنیم تا شهریور بشه و شما قدم بذارین رو تخم چشممون. دیروز با کمک عمه زهرای مهربونت دکوراسیون خونه رو تغییر دادیم و اتاق شما رو برای وسایل و خودتون آماده کردیم. میخواییم یه عالمه چیزای قشنگ برات بخریم. فقط شما هروقت وقتش شد بیا و حالشو ببر جیگر مامان.
27 تير 1391

سرویس خواب گل دخملم

ارغوان قشنگم، نفسم عمرم این روزا همه فکر من و بابایی شما هستید. کلی برای سرویسخواب گشتیم هم تو یافت آباد هم تو سایت های مختلف ایرانی و خارجی. اما هیچ کدوم رو نپسندیدیم. البته یه طرح از محصولات آوید رو پسندیم اما وقتی بهشون زنگ زدم گفتند رنگش رو تغییر نمیدن. اما بالاخره مامانی یه فکر بکر کرد و تصمیم گرفت طرح مورد نظرمون رو بدیم بسازند، به یه آقایی که کارش خیلی خوبه و ازش خیلی تعریف می کنند زنگ زدیم تا بیاد خونمون. این آقای محترم امروز اومد خونمون و طرح مورد نظرمون رو بهش دادیم. البته یه مقدار تغییرات تو دراورش دادیم که پرینتر بابایی توش جا بشه. بابایی خیلی گناه داره ما از اتاقش بیرون کردیمش، اقلا بذاریم پرینترش رو بذاره ت...
27 تير 1391

بیماری مامان و بی حالی دخمل نازم

قشنگ مامان تو اواخر هفته 22 یه سرماخوردگی بد خوردمو یهو فشارم افتاد پایین. بابایی سریع منو برد دکتر، دکترم گفت فشارم 5 روی 8.5 هستش و سرماخوردگی ویروسی گرفتم و به دلیل بارداری فقط میتونه سرم بهم بزنه. وای قشنگ مامان می دونم که توهم میدونی تا صبح از بدن درد نتونستم بخوابم آخه شما هم حالت خوب نبود و خیلی کم تکون می خوردی و من کلی نگران شدم. صبح ساعت 6 که بابا محسن از خواب بیدار شد تا دیدمش زدم زیر گریه ، اونم دعوام کرد که چرا بیدارش نکردم. خلاصه بابایی مهربون اون روز نرفت سر کار و همش از ما مراقبت کرد یه عالمه آبمیوه و ماساژ و کباب برگ و ... خلاصه کلی بهتر شدم اما هنوزم نگران شما بودیم. به خاطر همین بابایی ما رو برد پیش دکتر خودمون ...
27 تير 1391

سرویس خواب دختر نازم 2

وای امروز فوق العاده بود. من امروز دقیقا 24 هفته و یک روزم بود. از دیروز قرار بود امروز سرویس شما رو بیارن. اما ما باید به خاطر کار بابا محسن می رفتیم بازار. (منم چون می خواستم یه سری لباس برای شما بخرم با بابایی رفتم) قرار شد ساعت 2 ظهر سرویس شما رو بیارن. ما چند دقیقه مونده رسیدیم خونه و سرویس شمام رسید. وای خیلی قشنگه. معرکه است. خیلی تمیز ساخته. دست آقای نجار درد نکنه. من بابا محسن انقدر ذوق زده بودیم که انگار نه انگار از صبح داشتیم تو بازار راه می رفتیم. با انرژی کامل همه وسیله هات رو چیدیم و ساعت تقریبا4:30 در حالی که تازه فهمیدیم داریم از حال میریم رفتیم که بخوابیم. عمر و جونم، اتاقت خیلی قشنگ شده البته از این قشنگ ترم میشه...
27 تير 1391

ورجه وورجه های نفس مامان

نفسم داری چه کار می کنی؟ بعضی وقتا واقعا می ترسم و حس می کنم الانه که بیای بیرون. البته مامانی الان تو هفته 28 هستم و تکون های شما طبیعیه، اما شما باید به مامانی حق بدی. دو هفته پیش که دکتر بودم گفت رشد استخوونی شما عالیه و وزنت 800 گرمه. به خانم دکتر گفتم اگه میشه از صورتتفیلم بگیره، اما هرچی تلاش کرد وضعیتت برای دیدن صورت ماهت مناسب نبود. عیب نداره ما که انقدر صبر کردیم 3 ماه دیگه ام روش
27 تير 1391